تبلیغات
شهید فلاح زاده - شهدای گمنام شهرستان بابلسر
هدر
امام زاده ابراهیم بابلسر
ما چاووش خوانان قافله ی عشق بودیم و پرچم داران کاروان اندیشه و خرد. ما پیشاپیش قافله سالار راهیان کوی شهادت، شعر شجاعت و شهامت می خواندیم و در میان هر واژه عطر لبیک می پراکندیم.
یادتان هست، ای زمینیان مانده در گرداب نان و آب، روزی که شما را به مرز شهادت دعوت کردیم؟ آن روز دل به دنیا بستید و از ترس جان و بیم مال و به خاطر دلبستگی به زن و فرزند و تعلقات دنیایی، پا پس کشیدید و گفتید: ما شما را با دارایی هایمان حمایت می کنیم. غافل از این که ما را خدا بس بود. ما سفره ی گسترده ی خوان شهادت را به شما تعارف کردیم، اما شما عمق دانایی تان از چند مَن نان و 2 همیان زر، فراتر نرفت.
ما امروز از فراز آسمان هفتم، آینده ی شما را مرور می کنیم و می بینیم که چقدر به بی راهه رفته اید. حتی به عهدی که با ما بسته بودید، وفادار نماندید. گفته بودید که شما بروید، ما برای نسل های آینده، شما را تعریف می کنیم و صلابت، پایمردی ، فداکاری و ایثارتان را واحدهای درسی فرزندان این مرز و بوم قرارمی دهیم و درس شهامت و دلیری را در پوست و خون شان جاری خواهیم ساخت؛ اما آنچه امروز ما از این فراز مشاهده می کنیم جز خلاف وعده هایی که به ما داده بودید، چیز دیگری نیست.

روستای کاریکلای بابلسر
اصغر برو توکانال. . . ، پناه بگیر. . . ، هواپیماهای عراقی . . . ، برو توکانال. . . ، از رو پدافند بیا پایین . . . ، اصغر چی کار می کنی. . . ، تعدادشون زیاده . . . ، از پس اونا برنمی آی . . . ، برو پناه بگیر. . .
و خلاصه موشکِ یکی از هواپیماهای دشمن تند و تیز روی پدافند تو نشست. ابتدا صدای مهیب رفتنت گوش فلک را کَر کرد. بعد یک انفجار عظیم صورت گرفت و دود غلیظی چشم دنیا را تار نمود. بلافاصله تکه پاره های تنت همراه ترکش های بزرگ و کوچکی که از بیخ گوش ما می گذشتند، در تمام هستی پراکنده شدند. پس از مدتی دود خوابید و گرد و غبار فرو نشست و جز حفره ی بزرگی که از رفتنت به جا مانده بود، هیچ چیز دیگری پیدا نبود.


مصلی بهنمیر
گفتم: کجا؟ گفتا: به خون        گفتم: به کی؟ گفتا: کنون
 گفتم: چرا؟ گفتا: جنون          گفتم: نرو! خندید و رفت
روزهای جمعه در شهر بهنمیر وقتی منادی از بالای گلدسته های ایمان، اذان عشق سر می دهد، بیداردلانی سراسیمه به سوی یار می شتابند. وضو با آب معرفت می سازند و دل در گرو محبوب می سپارند. اما همین که می خواهند پای نماز در سالن مصلا بگذارند، پنج مرد عارف و پارسا که پیش از این ها در مسیر عشق، نماز شهادت خوانده و رضای دوست را بر جان خویشتن ترجیح داده بودند، به پیش باز نمازگزاران می آیند و حمد و توحید میان شان خیرات می کنند.


تاریخ : چهارشنبه 23 مهر 1393 | 10:27 ق.ظ | نویسنده : محمد رضایی | نظرات

.: Weblog Themes By mohammad :.

  • زیبا مد | سبزک | تبلیغات متنی