تبلیغات
شهید فلاح زاده - عملیات والفجر 6 به روایت برادر علی امانی
هدر




بسم الله الرحمن الرحیم

ـ لطفاً خودتان را به طور کامل معرفی فرمایید.

بسم الله الرحمن الرحیم

علی امانی، از آمل، متولد سال 1344.

ـ از چه زمانی وارد جنگ شدید؟

از تیرماه سال 1360 وارد جنگ شدم.

ـ اولین عملیاتی که شرکت کردید، کدام عملیات بود؟

کل عملیات هایی که لشکر 25 کربلا در آن شرکت داشت، من بودم.

ـ چند ماه در جبهه حضور داشتید؟

73 ماه. ما هشت ماه در کردستان بودیم. آزادسازی پیرانشهر و کردستان. بعد از آن رفتم برای والفجر مقدماتی. دیگر شروع عملیات ها از آن جا بود. والفجر 4 هم بودم.

ـ چه زمانی  وارد منطقه عملیاتی والفجر 6 شدید؟

من در گردان مسلم بن عقیل بودم. فرمانده گردان ما ((شهید عالی)) بود و صبح عملیات، کنار من شهید شد.

ـ جریان شهادت اش را برای ما  توضیح می دهید؟

ساعت 6 یا 7 صبح بود. داخل کانالی نشسته بودیم و تانک های دشمن داشتند بالا می آمدند. آن موقع گلوله مستقیم تانک ، کنار شهید عالی خورد. تقریباً گر دنش نزدیک قطع شدن بود. کم کم دستور عقب نشینی دادند.

ـ چه کسی دستور عقب نشینی داد ؟

((شهید بصیر)) دستور عقب نشینی داد.

ـ مسئولیت شما در آن عملیات چه بود؟

مسئول مخابرات بودم.


ـ مکالمات بی سیمی را یادتان نیست؟

یک لحظه یادم هست که به شهید بصیر گفتم: ((عالی)) پرواز کرد. او با لج به من گفت: تو که بی سیم چی هستی، چرا همراهش نرفتی. گفتم: پرواز کرد! تازه متوجه شدکه(( عالی)) شهید شد ودستور عقب نشینی داد. بچه ها همه عقب کشیدند. ما ده ، دوازده نفر بودیم. حسین فلاح هم همراه ما بود. آن جا موقع عقب نشینی صدای ناله ی مجروحان را می شنیدیم. اما از دست ما کاری برنمی آمد. هرچه داشتیم، ریختیم. خودمان را سبک کردیم. از همان جا گم شدیم. هرکسی چپ می رفت، راست می رفت. نمی دانستیم کجا برویم! شب رفته بودیم جلو و موقع برگشت، روز بود. برای همین نمی دانستیم ؛مسیر کجاست. از همه طرف هم موشک و خمپاره می آمد. اکثراً بچه ها مجروح بودند. محمد فرزانه و حسین فلاح اسلحه شان را نینداختند. من هم بی سیم ام را آوردم. هرچه گفتند: بینداز، گفتم: نه. همان بی سیم هم باعث نجات ما شد. ما حدود 30 ساعت گم شدیم.

ـ آن زمان از گردان های دیگر چیزی نمی دانستید؟

ما فقط می دیدیم که آتش تهیه دشمن می ریزد روی ما. از طرف ما هم آتش می ریختند روی سر دشمن. ولی ما خبر نداشتیم چه کسانی هستند. گم شده بودیم و نمی دانستیم جریان چیست. هرطرف که بچه ها می گفتند، می رفتیم. بعد می دیدیم اشتباه رفتیم و دوباره از یک مسیر دیگر می رفتیم. بعضی ها از گرسنگی علف هم خوردیم. ولی همه ی آن ها بیشتر باعث تشنگی می شد. غروب روز دوم، بی سیم را بردم بالای یک تپه. بعد از ساعت ها بالاخره صدایی از بی سیم آمد. باتری هم نداشت. علی فردوس فرماندهی  تیپ ما پشت بی سیم بود. یک لحظه گفتم: ما گم شدیم. فهمید که من هستم. گفت: کجایید شما؟ ما الان دو روز است دنبال شما هستیم. در همین موقع بالای سرمان دو ، سه تا کلاغ بزرگ دیدیم. به فردوس گفتم: بالای سرتان را می توانید ببینید. گفت: چه شده است؟ گفتم: من چند تا کلاغ می بینم. گفت: می بینم. فقط بگویید روبه رویش هستید؟ کدام سمت هستید؟ من گفتم و همین باعث شد که آن ها آمدند و ما را پیدا کردند.


ـ شهید عالی جانشینی داشت که بعد از او گردان را هدایت کند؟

((خادمیان)) بود که اسیر شده بود. عملیات والفجر 6 عملیات خیلی سختی بود. از ابتدا برنامه ریزی نبود. چند تا منافق بچه ها را اشتباه بردند. وقتی آمدیم پشت خط، متوجه شدیم. آن منافق ها از اهالی ایلام بودند. عملیات را لو داده بودند.

ـ از زمان حرکت تا رسیدن به منطقه عملیات را بیشتر برای ما  توضیح دهید؟

زمانی که ما داشتیم حرکت می کردیم، به هر گردانی دو تا راهنما داده بودند. یکی از راهنماهای ما منافق بود و ما بعداً شنیدیم، بی سیم هم داشت. 500 متر مانده به میدان مین، دیگر ما راهمان را گم کردیم. من بی سیم زدم برای علی فردوس که کار هدایت تیپ دست اش بود. گفت: چه شده است؟ شما چرا زمین گیر شدید؟ گفتم: ما هر کار می کنیم راه را پیدا نمی کنیم. گم شده ایم. کد رمز را به او گفتم. حتی در بی سیم به من گفت: شما می توانید آن راهنماها را بکشید. من به شهید عالی گفتم. ایشان گفتند: نه ، الان کاری به آن ها نداشته باشید تا ببینیم چه می شود. دیدیم این دو نفر مدام صد متر، دویست متر می روند و برمی گردند. می خواستند ما را معطل کنند. تا این که بچه ها خسته شدند. همه دور و بر میدان مین، کیپ تا کیپ ایستاده بودند. تا این که علی فردوس گفت: حاجی جانی زاده پیش شماست؟ گفتیم: بله. گفت: به ایشان بگویید دعا کند. همین موقع بود که نم نم باران هم شروع شد . بچه ها خوشحال شدند. علی فردوس هم خوشحال شد و گفت: بگویید جانی زاده دعا کند. من به عالی گفتم. عالی هم جانی زاده را صدا کرد. او همیشه کنارش بود. ایشان هم یک دعای جان سوزی با لهجه رشتی می خواند و بچه ها آرام آمین می گفتند. همین دعا آن شب جواب داد. بچه ها رسیدند کنار میدان مین و الله اکبر شروع شد. بعضی ها زدند به میدان مین و می دانستند که شهید می شوند. مثل(( شهید ممشلی))  و چند نفر دیگر که همین مسئله باعث شد خط باز شود. کل گردان در حدود  150 تا ، 200 متر ایستاده بودند. میدان مین بستر یک رودخانه فصلی بود. تیراندازی شدیدی می شد و همه تیرها هم رسام بود.و وقی شلیک میشد از خودش نو ر داشت، و چون هوا تاریک بود .  هرکسی می دید که یک تیر دارد می آید به طرفش. بچه ها کوتاه نیامدند و میدان مین را گرفتند و رفتند بالا. حالا عده ای خودشان را از قصد انداختند روی مین که راه باز بشود و بقیه بروند. روی سیم های خاردار حلقوی خوابیدند که بقیه رد بشوند. بچه ها خط اول را گرفتند و درگیری شدید شروع شد. تانک های عراقی رو به روی ما آماده بود. پشت هم شلیک می کردند. هواپیماها هم می آمدند. هرچه امکانات داشتند  روی سر ما می  ریختند . حالا بعضی ها جان پناه داشتند، بعضی ها هم نداشتند. یک گردان کمکی داشتیم و به ما گفتند که حرکت کرده است بیاید. اما گردانی به ما نرسید. بچه های طرح لبیک که اصلاً تجربه نداشتند. چیزی نمی دانستند. به هر حال بچه ها مقاومت کردند تا جایی که ((شهید بصیر ))با حکم فرماندهان بالاتر، دستور عقب نشینی داد. به ما گفتند : هواپیما دارد می آید. دو بار هواپیما آمد و بمباران کوچکی کرد و رفت. نمی دانست کجا را بزند. یک گروهان رفت و جاده آسفالت را گرفت. اما نتوانست نگه دارد و برگشت. من همراه شهید عالی بودم و داشتیم بچه ها را جمع می کردیم. بعد از شهادت عالی، بچه ها قبول نمی کردند برگردند عقب. می گفتند آب قمقمه را  کنار ما بگذارید، ما نمی آییم . شما برگردید. منتظر بودند که عراقی ها بیایند و یک خشاب روی آن ها خالی کنند و دفاع کنند.

ـ کجای عملیات متوجه شدید که این عملیات، یک عملیات فریب و ایذایی است؟

 ما می دانستیم. چون بی سیم چی فرمانده ی گردان و فرمانده ی  تیپ، از همه چیز اطلاع داشتند. اولین کسی که می رفت به طرف سنگر فرماندهی لشکر، ما بودیم. گفتند که احتمال دارد اصلاً برنگردید. گفتند: این عملیات برای فریب است و به خاطر عملیات خیبر انجام می شود.

ـ حرف دیگری از این عملیات ندارید؟

ما در حال برگشت که بودیم، به هر طرف نگاه می کردیم که روزنه ای پیدا کنیم. می رفتیم بالای تپه و از دور می دیدیم که دو نفر دارند می روند. پیش خودم فکر می کردم این ها دارند اشتباه می روند. راه درست را کمتر کسی بود که می دانست. از تمام تپه ها بالا می رفتیم که ببینیم مسیر کدام است. یک دفعه  دیدم حسین فلاح قرآن  به دست گرفته و دارد می خواندلگدی به او زدم و   گفتم: الان چه وقت قرآن خواندن است. باید ببینیم! مسیر کجاست. کاتیوشا از هر طرف می آمد. یک دفعه  دیدم یک آهوی قشنگی روی تپه است. تعجب کردم. در همین حین دیدم آهو سرش را کج کرد و رفت. نگاه کردیم و دقت کردیم. یک راه را گرفته و می رفت. ما دنبال اش بدو بدو رفتیم. دیدیم نیزاری  کوچک تقریباً 5 الی 6 متری در آن نزدیکی است. ما دو نفر بودیم. رزمنده ای که همراه ام بود، زیر نی ها را کند و شروع کرد به خوردن. نی ها آب داشت و تشنگی اش رفع شد. به من گفت: بیا بخور. من هم رفتم و سه تا نی کندم و آمدم بخورم، دیدم بو می دهد. اما آب داخل نی ها خوب بود. چند نفر از بچه ها را صدا کردم و آن ها آمدند و کمی آب خوردیم. نی ها تازه بود و قد نی ها حدود یک وجب بود. یکی از بچه ها لحظه های آخرش بود و از تشنگی داشت هلاک می شد. نی را گرفت و  در دهانش  گذاشت. تشنگی اش رفع شد و جان گرفت. این معجزه بود. ما آن موقع نمی دانستیم وجود آن آهو یا همان کلاغ ها یک معجزه است. بعدها فهمیدیم که این ها معجزه بود. کلاغ ها 5 دقیقه روی سر ما می چرخیدند. ما حدود بیست کیلومتر با فرمانده تیپ فاصله داشتیم. ما مسیر را گرفتیم و به تویوتاهایی رسیدیم که شب عملیات آن جا گذاشته و رفته بودیم جلو. همین باعث شد فرمانده تیپ ما را پیدا کند. همه این ها معجزه خدا بود.


مصاحبه كننده:خانم زینب رضایی




تاریخ : یکشنبه 19 مرداد 1393 | 09:37 ق.ظ | نویسنده : محمد رضایی | نظرات

.: Weblog Themes By mohammad :.

  • زیبا مد | سبزک | تبلیغات متنی