تبلیغات
شهید فلاح زاده - برگ اول : معلم شهید سردار شعبان فکوری
هدر

اشاره:

 توی تعطیلات عیدفطر 93 داشتم اخبار گوش می دادم. پلیس راهور از ترافیک شدید جاده تهران-شمال می گفت و این که حجم سفرهای عیدفطر امسال از سفرهای نوروز 93 بیشتر شده! برام جالب بود؛ آخه همون روز داشتم کتاب خاطراتی درمورد یک سردار شهید مازندرانی می خوندم که اتفاقا یکی از خاطراتش مربوط به مرخصی گرفتن بود. چقدر تفاوت! این روزها مردم مرخصی هاشون رو جمع می کنند تا توی تعطیلاتی مثل عیدفطر، بزنند به جاده و با آرامش، حال و هوایی عوض کنند؛ اما تو دهه ی 60، اونهایی که ما آرامش سفرها و زندگی های امروزمون رو مدیونشون هستیم، مرخصی هاشون رو جمع می کردند تا ... و اگه با مرخصی موافقت نمی شد از سِمت مدیریت استعفا می دادند تا... اونم فقط به خاطر فرمان...!!

راستی، ما مردم این دوره و زمونه، به خاطر کدوم هدف والا، حاضریم از زندگی، نه، نه، فقط از چند روز مرخصی مون بگذریم؟؟

چند وقت پیش از یه سردار زنده ای! خواستم برای شنیدن حقیقت، یکی دو ساعتی وقت بگذاره تا با رفع سوءتفاهم ها، مشکلاتی حل بشه اما....

چقدر از دهه ی 60 تا دهه ی 90 فاصله است! این روزها دیگه حتی برای شنیدن حقیقت هم وقت نداریم...!

 

برگ اول : معلم شهید سردار شعبان فکوری

مدیر مدرسه ی راهنمایی دکتر علی شریعتی قائم شهر بود و عاشق معلمی. با این حال هروقت عملیات می شد، به هر زحمتی که بود خودش را به جبهه می رساند تا سهمی در نبردها داشته باشد؛ تا این که یک بار آموزش و پرورش با اعزامش مخالفت کرد. خیلی ناراحت شد. به هر دری زد تا بالاخره توانست موافقت مسوولین را جلب کند، اما آنقدر این کار طول کشید که سهمیه ی نیروهای مردمی تمام شد؛ ولی آقا معلم مصمم تر از آنی بود که کوتاه بیاید. با چند شهر تماس گرفت و بالاخره توانست توی مشهد سهمیه ای برای خودش پیدا کند. چقدر آن روز خوشحال بود. رفت جبهه و بعد از تمام شدن عملیات، دوباره برگشت مدرسه و شد همان آقا مدیر مدرسه که عاشق معلمی بود.

چند وقتی گذشت. باز هم برای جبهه اعلام نیاز به نیرو شد و برای آقا معلم، همه چی از نو شروع. باز هم جبهه و درخواست مرخصی و مخالفت مسوولین اداره و اصرار پشت اصرار... اما این بار راه به جایی نبرد و با اعزامش موافقت نشد. شاید هر کس جای او بود به خودش می گفت "من که تلاشم رو کردم، اداره اجازه رفتن نمی ده؛ پس تکلیف از من ساقطه"؛ اما آقا معلم قصه ی ما، با آن که عاشق معلمی بود، نامه ای نوشت و تقاضای استعفا کرد، آن هم نه از سِمت مدیریتش، بلکه از شغلش!

به نظر می رسید او به جایی رسیده که دیگه حتی به علاقه های خودش هم توجهی نداره و رضای یکی دیگه، علاقه ی اولش شده.

29 آذر 1360 از آموزش و پرورش استعفا کرد تا به جبهه برود، آن هم به خاطر فرمان ولی زمانش.

12 تیر 1365 هم استعفا کرد، اما این بار از دنیا و اسارتش تا به جمع شهدا بپیوندد، این بار به خاطر رضای خدایش.

 

بعد شهادت، لابلای دست نوشته هاش جملات زیبایی به چشم می خورد؛ جملاتی که به آدم می فهماند چرا آقا معلم قصه ی ما مرخصی گرفت، نه، بالاتر از آن، استعفا داد تا به جبهه برود:

"امروز 1400 سال است که امام حسین«ع» در گودال قتلگاهِ شهیدانش، یکّه و تنها ایستاده است و بر سر من و تو فریاد می زند که: هل من ناصر ینصرنی و هل من معین یعیننی. آری برادران و خواهران! امروز بعد از 14 قرن، شهدای کربلا، ردیف در کنار هم آرمیده اند و راه چگونه زیستن و چگونه مردن را به ما آموخته اند و ما هم 14 قرن همواره گفتیم که ای کاش ما روز عاشورا بودیم و حسین را یاری می کردیم، و امروز خداوند صحنه ی پیکار دیگری را، صف بندی دیگری را با آب و رنگ خاصی برای ما شیعیان حسین آماده کرده است."

 لحظه ای فکر کن، من و تو آیا، آقا معلم قصه ی زندگی خودمون هستیم ؟

 
 نویسنده : سمیه اسلامی


تاریخ : پنجشنبه 3 مهر 1393 | 10:22 ق.ظ | نویسنده : محمد رضایی | نظرات

.: Weblog Themes By mohammad :.

  • زیبا مد | سبزک | تبلیغات متنی